هر چی فکر می کنم می بینم حرفام ته یک بغض مونده!
تلاش می کنم شاید به زبون بیاد اما نمی شه!
هق هق گریه هام امونم رو بریده!
انگار صدام خفه شده!
به کی بگم که بدونم می شنوه!کاش تموم می شد!کاش این رنج تمومی داشت!
دارم می سوزم!بدنم داغه!صورتم آتیش گرفته!
دلم تنگه !نفس هام کوتاهه !
تو می شنوی خدا!بازم اومدم پیشت!اومدم کنارت!اینقدر هیچی نگفتم که فکر می کنم مغزم گنجایش این همه حرف رو نداره!
خدایا بازم آرامش می خوام!بی تابم !تو کمکم می کنی نه؟تو خودت گفتی تنها نیستم و همیشه صدات کنم می شنوی!
فقط تویی که می فهمی!می شنوی!می بینی!دوستت دارم خدا و بهت محتاجم!
خدا حداقل تو تنهام نذار!گریه هام رو از من بگیر!قلبم رو با وجودت لبریز کن!می دونی که شبها با وجود قرآنت بالای سرم می خوابم!می دونی روزهاست آرامش از نفس هام رفته!
خدایا بخشندگیت رو شکر!دوست دارم!
با اجازه این رو از یکی از وبلاگ دوستان برداشتم!امیدوارم ناراحت نشه!
همیشه با بدست اوردن اون کسی که دوستش داری نمی توانی صاحب دلش بشوی گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی. همه با اراده به دنیا میایم و با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم.این است مفهوم زندگی مردن.پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شونده اوای غمگین دلت باشد.افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم......
ان زمان که دوستمان میدارند لجبازی میکنیم و برای انچه از دست رفته اه میکشیم....
افسوس....
خداوندا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه سختی میکشد انکس که انسان است و از احساس سرشار.
به کی میگن مرد؟؟!!
هر کی میدونه به منم بگه!
مرد بودن چی می خواد؟؟
می خوام مرد باشم!در عین زن بودن!
کاش می شد مرد بودن رو معنی کرد!
کاش منم یه مرد بودم!
با ایمان و محکم!
خوش به زندگی جوانمردها !
















مادرم روزت مبارک عزیزترین
خواستم بدونی چقدر دوست دارم و بی تو روزام معنی نداره
می دونم چه شبا که تا صبح پای من نخوابیدی و دستام تو دستات بود تا خوابم ببره!
می دونم نمی تونم جبران کنم!
تو همه دنیامی!
حقيقت انسان به آن چه اظهار ميکند نيست بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از
اظهار آن عاجز است
بنابراين
اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش فرا بسپار

دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
کی گوش کرد!
کی شنید!
کی دید!
هیچ کس!!!!!!!هیچ کس!!!!!!!!!
همه گذشتن...
ساده!
بی اهمیت!
آدمی یعنی معرفت!
بدون مرام و معرفت هیچیم!اصلا بودنمون معنا پیدا نمی کنه!
پس همیشه بامرام باش بامعرفت!
دلم از بی معرفتی ها هم گرفته!تو چی؟!
یه وقتایی که مشکلی برامون پیش می یاد میگیم شکر خدا!حتما مصلحته!
اما آیا از ته دلمون راضی هستیم که این مصلحته؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
دیشب خیلی راه رفتم.فکر کردم.حرف زدم.اما بیشترش از روزایی بود که گذشت. البته بازم از فکرای خودم نبود از حرفای دیگران گفتم . از فکرای دیگران حرف زدم.
کاش یه جا بود آدم می نشست هر چی به ذهنش از دلش می اومد می گفت.
هر وقت می خوایم یه حرفی بزنیم می گن اینجا جاش نیست!
یکی نیست به من بگه بابا آخه حرف دل دیگه وقت می خواد؟!
وقتی هم جایی پیدا می کنی بهت می گن زمانت از الان شروع شد!4,3,2,1,....
نمی دونی از کجا شروع کنی!
چطوری بگی!اصلا چی می خوای بگی!
اول فکر می کنی خیلی حرف داری واسه گفتن اما وقتی می خوای بگی می بینی زمان چقدر کمه!یه هو ساکت می شی!انگار آبی که روی آتیش می ریزن!ساکت و آروم!فقط خاکستر می مونه و بس!ولی بازم مثل همیشه خوشبختم!خوشبختی مال منه با وجود عزیزانی که دارم!خوانوادم!می خوام بگم چقدر دوسشون دارم!
من می خوام به تو بگم ! تا جایی که زمانم تموم نشده می خوام بگم!
هر وقت حرف زدی:
گفتی زندگی برات جهنمه!
گفتی سخته!
گفتم می دونم!اما بازم فکر کردی نمی فهمم!
گفتی به آخررسیدم !
گفتی طاقت ندارم!
گفتم زندگی بالا پایین داره!
گفتی زندگی من همش سربالایی داره!
اما به چی می گی سختی؟
خواستم بگم اینا سختی نیست!
خواستم بگم خودت گفتی دنیا رو هر جور بگیری واست همون جوریه!
اما...
اما...
اما آخه هر وقت خواستم حرف بزنم گوش ندادی !یعنی دادی ولی نفهمیدی چی می گم ! شایدم تو دنیای من نخواستی بیای !یعنی اومدی اما خودت نفهمیدی!چیه؟ دارم بی انصافی می کنم؟!
بعضی وقتا یه کارایی می کنیم اصلا نمی دونیم کی و کجا انجامش دادیم!شایدم فقط منم که این جوری فکر می کنم!
هر بار از سختی گفتی، گفتم می دونم سخته اما تو سخت تر از اینها هم دیدی !می گی نه؟!یه کم به عقب برگرد !یه کم دورو برت رو ببین!
ببین چند سال پیش کجا بودی و الان کجایی!ببین اون زمان سخت تر بود یا الان!
وقتی دورو برت رو خوب می بینی میفهمی غصه هات شدن همه چیزت!از همه چی برات مهم تر شدن!از خودت،از زندگیت!هر چی خواستم نگاهت کنم شاید از نگام حرفام رو بخوانی ،اما نشد!
مگه نمی گن از نگاه آدما حرفاشون رو میشه فهمید؟!پس چرا تو نفهمیدی؟!
پس چرا هر بار دلم رو خوش کردم ولی آخر نگاهت به لب هام بود که چی می گن؟!
همیشه می خواستم یکی باشه از نگام بخوانه نه از لب هام!پس چرا تو که می تونستی نخووندی؟
چرا هر بار گفتم از نگام بخوون گفتی نمی خوام!گفتی نمی تونم!گفتی می خوام بشنوم!
اما آخه...
آخه وقتی به زبونم نمی یاد چطوری بگم؟!
هروقت از نگام خواستم بخوونی بهت احتیاج دارم ،حتی به صدای خنده هات،گفتی چشمایی نیست که ببینم!
شاید تقصیرمنه!شایدم تقصیر تقدیره!من اینا رو گردن کی بندازم؟!من به کی بگم تو مقصری؟!
این حرف رو به تو نمی زنه اما به من زیاد گفته!میگه"از این که دنبال مقصرمی گردی خوشم نمی یاد !"
نمی دونست که من نمی گردم,اما انگار همه منتظرن که بشنون مقصر کیه!واقعا این وسط اگه اخم هامون ،بی حوصلگی هامون،خستگی هامون رو گردن غصه هامون نندازیم باید چیکار کنیم!
چرا ما عادت کردیم همه چیز رو با چشمامون ببینیم،با گوشامون بشنویم تا باورمون بشه؟؟!!
من دیدم!آره!بدبختی آدمهایی که فکر میکنن خوشبختن!شایدم واقعا خوشبختن و به چشم ما میشه بدبختی!
شاید این ما هستیم که خوشبختی خودمون رو بدبختی می دونیم!
چرا هر چی از دلم گفتم نشنیدی؟چیه ؟!مسخره بود؟!
حالا من اشکام رو گردن کی بندازم؟
یادت می یاد قول دادی هیچ وقت اشکام پایین نیاد ؟!هر بار پایین اومد گفتی من از کجا باید می دونستم؟
تو نفهمیدی با غصه هات خنده رو از لبهات گرفتی؟حرف هات رو از دلت گرفتی؟حالا من باید شکایت پیش کی ببرم که خنده هات رو می خوام!حرفات رو می خوام!من به کی بگم که دلم گرفت از بس خنده هات نصیب غصه هات شد!
شاید من لایق نبودم!
تا الف رو گفتم پرسیدی چیه؟گفتم هیچی ،چیزی نیست!آما آخه به دلم چی بگم!بگم بیشتر از الف بلد نبودم که حرفامو بگم!بهت گفتم بلد نیستم بشمارم یادم می دی؟گفتی آره،خودم یادت می دم!همه سعی خودم رو کردم که زود یاد بگیرم تا ازم خسته نشی!آخه اگه می گفتم سخته می گفتی خسته ام!چیه؟حالا عدد کم آوردی؟حالا نمی دونی با این همه عدد چیکار کنی؟شایدم مثل همیشه توی حرفام موندی!توی فکرام!آخه گفته بودم مثل بقیه نیستم!
بهم گفتی دیوونه ای!
مگه نگفتی تو از من دیوونه تری؟شایدم فقط می خواستی ادای دیوونه ها رو در بیاری!
مگه نگفتم تو فقط مال منی؟!مگه نگفتم مال هر کی باشی تو رو ازش می گیرم؟!پس چرا غصه ها همیشه از من جلوتر بودن!چرا هر وقت اومدی پیشم گفتی باید برم !چرا همیشه واسه رفتن عجله داشتی نه واسه موندن؟!
بهت نگفته بودم تو منی!اما من که تو نیستم!
گفتی طاقت ندارم!گفتم طاقت؟؟!!!
ولی وقتی مامان رفت نگفتی طاقت ندارم!وقتی آقا واسه همیشه رفت نگفتی طاقت ندارم!وقتی همه زندگیت رفت نگفتی طاقت ندارم!گفتی خدایا صبورم کن!اما حالا می گی دارم کم می یارم؟!طاقت ندارم؟!میگی نمی خوام باشم؟!به آخر رسیدم؟!
وقتی حرف زدم گفتی تو چی می گی !اصلا چی می دونی!دارم به آخر می رسم!
آره شاید نفهمیدم!شاید وقتی شبها رو تا صبح توی راهروهای بیمارستان راه می رفتم و درس می خوندم,شاید وقتی از روی هر جمله ای 100 بار می خوندم اما انگار سخت ترین جمله هایی بود که به عمرم دیده بودم,معنی سختی رو نفهمیدم!
شاید وقتی فقط دعا می کردم تا اون روازمون نگیره معنی غصه رو نفهمیدم!شاید منم وقتی فکر می کردم اون روزا تموم نمی شه معنی طاقت رو نفهمیدم!
هر وقت غصه داشتی گفتم غصه هات مال من اما گفتم تو رو جون هر کی دوست داری با غصه هات خودت رو ازم نگیر!گفتی مگه میشه؟!گفتم پس حداقل به خاطر دلت بمون!گفتی این قلبمه که واسه کسی نمی زنه!نگفتی آخه من جواب دل خودم رو چی بدم؟!
هر لحظه که آرزو کردم کاش بودی ترسیدم با گفتنش دیگه نباشی!آخه می گن وقتی آرزو رو به زبون بیاری دیگه از ته دلت نیست!انگار ازشون خسته می شیم که به زبون می یاریم!
مگه تو نمی دونی که دلم زود می شکنه !مگه نمی دونی وقتی که رو شیشه های دلم رو غم می گیره بارون می باره تا اونا رو پاک کنه!
من که چیزی نخواسته بودم!چرا همیشه قسمتم از همه کمتر شد؟!
گفتم بی انصاف منم دل دارم!ولی آخه دل تو که همش مال غصه هاست!پس جای من کجاست؟چرا هر چی میگردم جای خالی پیدا نمی کنم؟!چرا هر وقت می زنه به خاطر اوناست نه به خاطر من؟!آخه مگه غمهات چی دارن که من ندارم؟!شاید اونا راحت تر توی دلت می شینن!شاید چون اونا آروم آروم می یان و من با هر نفس!شاید اینقدر شلوغه که صداش به قلبتم نمی رسه!فکر می کردم واسه خاطرم همه رو بیرون میکنی !اما انگار بدون اونا نمی تونی باشی!آخه اونا زیادن و من بازم تنهام!
حرف دلِ گرفتم رو کسی نشنید!گفتم ،ولی کسی حوصلش رو نداشت!چون به زبونم نیومد ساکت شد!مثل همیشه!
یه روز دیدی غم هات تموم دلت رو گرفتن و جایی واسه کسی نموند!
فقط کافیه یه کم به دورو برت نگاه کنی!خوشبختی مال ماهاست!با وجود کسایی که دوسشون داریم!یه هو دیدی داد زدن قطار الان راه می افته جا نمونی!وتا به خودت بیای که جا باز کنی همه رفتن و تو تنها موندی!
اون وقت می بینی خسته ای و همه امیدهات دارن دور میشن!
اونجاست که می بینی دیگه واقعا آخر خطی!!!!!!
فقط مواظب باش که به آخر خط نرسی!!!!
من با وجود عزیزانم هیچ وقت به آخر خط نمی رسم!
دلم می خواست یه حرفایی که تو دلم هست رو بگم
اما زمان واسه من منتظر نمی مونه تا من حرفام رو بگم
شاید تا وقتی که بخوام بگم دیگه گوشی واسه شنیدن نباشه
پس بازم می گم :
خدایا همین که تو می دونی کافیه چون دیگه نمی خواد واست حرف بزنم...

دیشب دلم تنگ بود ...
واسه قدم زدن تو ماسه ها با تو!
نشستن کنار دریا !
نگاه کردن به غروب !
دویدن تو جنگل!
اما با کی؟
وقتایی تنهایی
وقتی دوری
وقتی فریاد می زنی و کسی نمی شنوه
دیگه بودن معنا نداره!
ولی من که تنها نیستم!پس چرا دلتنگم؟چرا ناآرومم؟چرا آشفتم؟چرا دنیام تاریکه؟
تا حرف بزنی می گن عاشق شدی؟
عاشق؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
عشق پیش اون بالایی هست و بس !نه واسه من وتو!
من عاشق نیستم
ولی دوست دارم !
دوست دارم هر چیزی که من رو به دنیای اون نزدیک تر کنه!
و هر کسی رو !
پس یارم باش وبمان کنارم که برای بودن به وجودت محتاجم!به دستانت!به آرامشت!
توانم باش !پناهم باش که دنیام با تو کامل میشه!

دلم واسه اون خونه نقلی ایوون دار تنگ شده
اونی که همیشه تو رویاهامه
باهامه هر جا می رم
تو اون تنها نیستم
یکی پیشمه که بالا سرمه
کنارمه
حسش می کنم.
بارون از سقفش آروم آروم بیاد پایین
انگار هیچ صدایی نیست جز اون...
![]()
دلتنگم برای بودنت
برای حس لبریز از شادی شدن
برای لمست
برای لذت بودن با تو
برای همه چیز دلتنگم و بی قرار...
دلتنگی من تمام نمیشود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگتر میشوم برای تو.
نمی دونم چرا هر کی از راه رسید هر چی دلتنگی داشت داد به ما و رفت!!
ولی نمی دونست اون وقت دیگه اون دلتنگ نیست ما دلتنگیم!
به قول یکی
آن که مست آمد ودستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد
تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت
شکستن دل که دلیل نمی خواد
تو که می دونی بگو
می خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
گفتن دوست داشته باش داشتیم
گفت دل بکن دل کندیم
گفتن باش بودیم
گفتن برو رفتیم
یکی نیست بگه پس من این جا کیم؟چیم؟
تو بگو
کیم؟؟؟؟؟؟
اگه یه روز یکی رو دوست داشته باشیم مدام می ترسیم که از دستش بدیم می ترسیم یه روزی برسه که دیگه دوستمون نداشته باشه
که ما همه کسش نباشیم که نفسش و گرمی وجودش مال ما نباشه که حرفاش قسمت یکی دیگه باشه واسه همین می خوایم هر جوری شده نگهش داریم اما نمی دونیم که اون مثل یه پرنده ست که اگه از آشیونمون رفت دیگه بر نمی گرده ما یادمون می ره که وقتی اون جوجه از تخم سرشو بیرون آورد و پرواز رو یاد گرفت دیگه به آشیونه تو دل خوش نیست می خواد پر بکشه بدون اینکه فکر کنه شاید خیلی ها آرزوی بیرون اومدنش رو داشتن اما حالا که بیرون اومده دیگه براش مهم نیست که آرزوی کیه
پس واسه اینکه بیشتر از دستش ندی مجبوری رهاش کنی و به امید و انتظار روزی بشینی که همه جا رو ببینه و لمس کنه گرمتر از این آشیونه واسش هیچ جایی نیست گرم تر از وجود کسی که همه وجودش اونه همه نفسش اونه همه احساسش اونه همه زندگیش واسه اونه
این رو فقط خودش می دونه و خودش .....اما بعضی روزا آرزو می کرد کاش اونم می دونست کاش از نگاه زلالش می فهمید که وقتی اون بره دنیای اونم ته می کشه دنیاش دیگه تموم می شه و چیزی نیست که واسه خاطرش بمونه و انتظار بکشه
انگاری وقتی رفت باور نداریم وقتی از آشیونه دلمون رفت بازم بوش رو حس می کینم نفسش رو باور داریم اما این حقیقتی نیست که هر روز باهاش از خواب آرزوهامون بیدار می شیم این اون چیزی نیست که ما میخواستیم که با وجودش توی نفسامون جون بگیریم این چیزیه که اون می خواد
گاهی وقتا با خودخواهی همه رو آزار می دیم بدون اینکه فکر کنیم شاید روزی کسی ما رو با همون نفس ها که داشتنش آرزوی کسی شده بود روحمون بشکنه کاش تا دیر نمی شد می فهمیدیم
اگه می خوای باشی باید بشکنی اگه بمونی بدون اینکه بفهمه پر می گیره و میره پس باید بری قبل از اینکه اون پرواز رو یاد بگیره شاید این جوری وقتی پرواز رو یاد گرفت بفهمه و بیاد دنبال اون حسی که با رفتنت گمش کرد اون وجودی که با نبودت کامل نشد
فکر می کنم
ساعتها و روزها و ماهها به اینکه چرا رفت ؟کجا رفت ؟و اگر بود ........
اما دریغ از اینکه تو می خواستی واسش کامل باشی اما اون می خواست کسی رو داشته باشه که با هم کامل باشن
پس باید بری تا اونم با وجود تو کامل بشه باید بفهمه باید حس کنه لمس کنه درک کنه بشکنه تا معنای شکستن رو با تمام وجودش در آغوش بکشه باید بری تا برای بودنت و آرامشی که روزها گمش کرده ودلت روکه شکسته با خرده های وجودش که از نبودت شکسته پیوند بزنه
اون وقته که واسه همیشه تو این آشیونه باقی می مونه واسه همیشه پرهاش رو با دلش می کنه تا بالی واسه رفتن از این آشیونه نداشته باشه
پس باش با بودنی که هستی و نخواه که بودنی باشی که با نبودنت معنا پیدا می کنه...
بعضی وقتا هممون دلمون می گیره این جور وقتا بیشتر از هر چیزی احتیاج داریم کسی که می خوایم و دوسش داریم کنارمون باشه تا احساس آرامش و امنیت کنیم احساس کنیم اگه غصه داشته باشیم یکی هست پس تنها نیستیم می خوایم فقط یه جا باشه تا آروم بشیم می خوایم مال خودمون باشه فقط خودمون انگار صاحبشیم اما فکر می کنن خودخواهیم آخه اون که نمی دونه معنی احتیاج چیه؟احساس غربت چیه؟بغض چی؟اشکایی که روون می شه از کجا می یاد از یه دل پاک و صاف و کوچیک و مهربون که دلش می خواد دل کسی واسه خاطرش بتپه دلش می خواد اونم تو آغوشش آروم بشه ما آدما تا خودمون یه چیزی رو حس نکنیم هیچ وقت نمی تونیم درکش کنیم فکر می کنیم هیچ کس نمی فهمه اما نمی دونیم که خوب ما هممون از یه جنسیم از عشقیم از محبتیم اصلا واسه همینه که ما هستیم و باید باشیم من حسش کردم خوب می دونم آروم شدن تو آغوش یکی که دنیامونه یعنی چی و هیچ جای دنیا امن تر از اونجا نیست خوب می دونم که آرامش خودمون تو وجود یکی دیگه یعنی چی خوب می دونم وقتی نیست بی قراری واسه آغوش گرم آرامشش یعنی چی خوب می دونم گریه ها تو روزای دلتنگیش یعنی چی وقتی حرف می زنی وقتی گریه می کنی وقتی داری هق هق می کنی سرت رو بذاری رو وجودش تا اروم بشی اونم نگات کنه آروم ببوستت بگه من که اینجام از چی می ترسی؟من که هستم پس تنها نیستی بعد دست گرمش رو بکشه رو وجودت تا آروم بشی کنارش مثل بچه ها خوابت ببره اگه بره تمام وجودت نبودش رو حس می کنه و بازم بیقرار بودنش بی قرار نفساش بی قرار صداش بی قرار وجودش نمی دونم خدا چطوری تونست چنین موجودی بیافرینه که حس کردن دلش واسش قشنگ ترین حسه گرم ترین و امن ترین جا براش بودن کنار کسی هست که می تونه بگه دوسش داره و کنار وجودش به آرامش برسه خدایا دل کوچیک هیچ کس رو نشکون امید هیچ کس رو ازش نگیر با وجود آفریدن برترین موجود یادتون باشه که کوچیک ترین وجود رو داریم یعنی دلمون احساسمون زود می شکنه کاش یه روزی همه آغوش گرم خودشون رو پیدا کنن ......
می خوام بازم بنویسم، این دفعه با همه دفعه ها فرق داره. می خوام از دلم بگم از ایمانم، از خدام، ازعشقم به اون از خدایی که هر چی دارم از اونه .از اینکه بهم پدر و مادری داد که دوستشون دارم . ازاینکه بهم کلی نعمت داد که شاکرش باشم .امشب و تو این لحظه واقعا از ته دلم احساس می کنم خوشبختم .خوشبخت ترین آدم دنیام.
این قدر خوشحالم که می خوام شما هم تو این خوشحالی شریک خودم کنم . امشب بعد از چند وقت دوباره احساس می کنم خودمم ، همون خود همیشگیم ،با همون ایمان، با همون اعتقادات، با همون فکرها، با همون رفتار. می خوام شاکر خدام باشم، می خوام بگم تک تک لحظه هام ، حتی سخت ترینشون ، حتی بد ترینشون و تلخ ترینشون برام قشنگن،لذت بخشن.درسته که بعضی وقتا می نالم از اینکه خیلی چیزها رو ندارم و می خوام ،درسته که آدم بعضی وقتا آرزو می کنه یه جور دیگه بود زندگیش و خودش ،اما انگاری همیشه ته دلش از اینکه خودشه خوشحاله، احساس خوشبختی می کنه .
وقتی می بینه که اگه همین باشه خوشبخته و احساس رضایت داره ،اون وقت می فهمه که گاهی اوقات کم لطفی می کنه و چیزایی رو که اون بالایی بهش داده نادیده می گیره. آخ خدا جون می خوام امشب خوشبختیم رو داد بزنم .
می خوام بگم خدا جون بابت اینکه وقتی گناهی می کنم پیش روت خجالت می کشم و شرمنده عظمتت می شم شکرت ، می خوام بگم خدا جون بابت اینکه تو وجودم صداقت رو کاشتی ممنونتم ، از اینکه بهم وجدان دادی ، از اینکه پدر و مادری سایه ی بالا سرم کردی که الفبای زندگیم رو صداقت ،پاکی ،دوستی،معرفت،وفا،گذشت و مهربونی و محبت کردن رو فرار دادن شاکرت باشم. خدا جونم از اینکه بعضی وقتا این قدر زندگی رو برام سخت می کنی می نالم، اما خدایا خوشحالم که دنیام با یه اخم پدرو مادرم تاریک می شه و با یه محبتشون روشن .آخه مگه من از این دنیا دیگه چی می خوام ؟
خدا جونم ممنونتم که وقتی خواستم حرفی بزنم یادم انداختی که مواظب باشم که تو بالا سرمی. یادم انداختی که هیچ چیزی نمی ارزه پاکیم و صداقتم رو براش بذارم .یادم انداختی که اینا مقابل دنیای صادقم ارزش ندارن .تویی که داری دست نوشته هام رو می خونی نمی دونم چی در موردم فکر می کنی اما باور کن تو این دنیا هیچی برام با ارزش تر از حفظ پاکیم ، صداقتم ، ایمانم و خدام نیست. هیچی برام از این بودنم با ارزش تر نیست .اگر به دست آوردن قسمتی که من به دنبالش هستم این جوری باشه،من نمی خوام ،من می خوام خودم باشم .می خوام مجبور نباشم دروغ بگم . می خوام برای اثبات خودم ،همین باشم.
هیچ چیز برام تلخ تر و دردناک تر از این نیست که صداقتم رو بدزدن. پاکیم رو فدا کنم .
این دنیا یه ثانیش هم ارزش این رو نداره که بخوام دنیام رو ویران کنم .آخه خدا جونم من نمی خوام تاوان داشتن دنیایی رو بدم که بقیه می خوان داشته باشم .من می خوام دنیای کوچیک و صاف خودم رو داشته باشم ،با تمام کم وکاستی هاش برام قشنگه ،با وجود همه چیزش هنوز هم از ته قلبم می خوامش .نمی خوام از من بگیرنش ،نمی خوام بی رنگی دیوارهای شیشه ایش و آسمون آبیش فدای خود خواهی های بقیه بشه ،نمی خوام قلبم بابت ناپاکیشون بشکنه ،می خوام هنوز با یه لبخند خوشحال بشم و با یه اخم بشکنم، نمی خوام دلم بلرزه روزی که جلوی اون بالا سریم وایسادم سرم پایین باشه .
یه روزی گفتم: این دنیایی که بقیه دنبالشن چیه ؟کجاست؟مگه چه جوریه؟چی داره که همه می خوان داشته باشنش؟با خودم کلی کلنجار رفتم تا قبول کردم امتحانش کنم، اما فقط با خدام عهد بستم جایی پا نذارم که قاطی دنیاشون بشم. فقط کمی پا به دنیاشون گذاشتم ،اما دیدم خیلی چیزام رو می خواد از من بگیره ،اما نمی دونست که من عهدم رو با خدام نمی شکنم .حتی داشتن همش به یه ثانیه فکری که بقیه در موردم کردن نمی ارزید.
نمی دونی هر بار که فقط یه جمله از هر کس شنیدم چطور تو خودم شکستم ،چطوری دلم رو شکوندن .صداش رو نشنیدی ؟اما مگه نمی دونستی دیوارهای شیشه ای دلم ظاهرشون عظیمه اما وجودشون شکننده هست؟تو نمی دونستی اما ناخواسته شکستیش .از شکستنش کسی رو سرزنش نمی کنم،فقط خودمم که مقصرم فقط خودم رو مقصر می دونم که خواستم ثانیه ای از دنیام فاصله بگیرم .خدایا خوشحالم امشب از داخل همون دیوارهای شیشه ای باهات حرف می زنم .وقتی سر سجادت می شینم این تویی که دستم رو می گیری و آرومم می کنی ،بی هیچ منتی. این تویی که هر بار دیوارهای دلم رو پاک می کنی، اما این اونها هستن که با منت غبار می شونن روش، اما مگه خدا نمی دونن من تو رو دارم ؟کسی که همیشه بی منت باهامه ،با وجود تو تنها نیستم که غصه بخورم .اگه هم غصه می خورم ،واسه اینه که مال بقیه هستی ،کاش خدا جونم مال خودم بودی ،مال خود خودم.
یه روزی فکر می کردم می تونم با همون صداقت پا توی دنیاشون بذارم ،اما صداقتم تو این دنیا شد فاصله، از خودم و وجود خودم .شد فاصله ،فاصله،فاصله.
با اینکه خیلی چیز ها رو دوست داشتم ،اما هیچ حرفی نزدم .آخه جلو اون بالایی خجالت می کشیدم .آره من از خدا جونم می ترسیدم .آخه اون حق داشت من خودم رو گول می زدم .من چطوری تو دنیای شما از دنیای خودم حرف بزنم ؟چطوری می تونستید درکش کنید وقتی نمی تونستید لمسش کنید ، باورش کنید؟نه فایده ای نداشت .هر چی داد زدم کسی نشنید.منم خسته شدم ،کم آوردم ،ترجیح دادم دنیای خودم رو داشته باشم .امشب بازم همون حس قشنگ همیشگی رو دارم .برای فهمیدن اینکه چه چیزایی داری باید از دستشون بدی تا بفهمی که چه سخته به دست آوردنشون .چقدر سخته اثبات چیزایی که تو وجودته اما کسی درکی ازشون نداره .نمی دونید چقدرحرفهایی هست که تشنه گفتنشون بودم هر چی خواستم شنوایی برای فهمیدنشون پیدا کنم پیدا نشد که نشد که نشد.
وقتی درس می خوندم چون بلد نبودم دروغ بگم همیشه چوبش رو می خوردم می گفتم آخه من که نمی تونم خودم رو گول بزنم اگه بقیه هم گول بزنم پس خودم چی ؟خدام چی؟اونا رو هم می تونم ؟اما واقعا می دونستم که نمی تونم شاید چون نخواستم که خودم رو گول بزنم حالا هم نمی خوام و نمی تونم من هر چقدر هم سعی کنم نمی تونم غیر از خودم باشم آخه من مال اینجا نیستم مال دنیای شما نیستم مال دنیایی که دروغ پایشه ،فریب آدما ،سواستفاده از صداقتت،از پاکیت،شکوندن دلت لذت وجودشونه .نه ،من مال این دنیا نیستم .این دنیا متعلق به من نیست ،جایی توش ندارم.اگه روزی بودم فقط به خاطر کسی بود که فکر می کردم صداقت پایه وجودشه ،محبت دنیاشه ،وفا و معرفت ایمانشه ،پاکی وجودش سقف خونه ی دلشه.باورش نداشتم اما گفت باور کن وجودش رو باور کردم چون فکر می کردم پایه وجودش از همون جنسیه که من می شناختمش یعنی صداقتش ،اما آزردم،روحم رو شکوند،تو تمام این مدت حرفی نزدم به حرمت همون صداقت ،به حرمت پاکی دل،به حرمت نگاه های معصوم و حرفهایی که با زلال دلم بود اما دلم که رنجید چی؟از اون هم شکایتی نیست .خدا رو پشتیبان راه زندگیت می کنم بدرقه قدم هایی که بر می داری اما تو رو به همون خدا دنیام رو تیره نکن من توی اون دیوارهای شیشه ای که غبار حرفات روشونه نفسم می گیره زیر بار این حرفها نشکونم شیشه های دل من زود می شکنن تو رو قسمت می دم به همون خدا بذار دنیام همین جوری بمونه من هر چی دارم مال تو اما دنیای پاکم رو ازم نگیر قسمت می دم به همون محبت پاکی که تو دلم نسبت به تو داشتم با حرفهات ته دلم رو نشکون من از شما هیچی نمی خوام اما تو رو قسم به همون وجودت که با حلال خدات پا گرفته تموم دنیام که پاکی وجودمه با حرفهات ازم نگیر بدرقه راه زندگیت رو دعای خیر سر نمازم که از ته دلم هست می کنم اگه برای همیشه نیستی برای ثانیه هایی که بودی بذار فکر کنم که ارزشش رو داشتی که پام رو به خاطرت از دنیام بیرون گذاشتم .عهدی رو که با خدام،با همه کسم بستم شکستم. بذار فکر کنم ارزش اون اتاق شیشه ای و آسمون آبی رو داشتی که گذاشتم پا توش بذاری .قسمت می دم به همون ثانیه ها و حرفهای پاکی که از رو صداقتم بهت زدم به جرم گناهی که نکردم و چیزی که نبودم دلم رو نشکون .چقدر دلم می خواست که دیوارهای شیشه ای دل تو هم مثل من صاف صاف بود .نمی دونم هست یا نه ،اما ایمان دارم خدایی که بالاسر تو هم هست اگه تو هم بخوای نمی ذاره غباری روی اون شیشه ها بشینه .
شاید این آخرین حرفم باشه یادته گفتی اگه دست من بشکنه این قسمت و روزی هست که خدا واسه اون دکتر می ذاره یادته گفتم آرزویی دارم که حتی گفتنشم هیچی رو عوض نمی کنه .آره اون آرزو داشتن قسمتی بود که آرامش رو به لحظه هام هدیه کنه با وجود پاکش اگه چیزهایی رو که خواستم قسمت من نشد بازم خدا رو شاکرم و بازم دعای خوشبختی و سلامتی وجودت رو بدرقه قسمتی می کنم که خدا واست می خواد یادته بهت گفتم با مرام چیزی رو پیشم جا گذاشتی که قسمت من نیست گفتی هر چی هست تقدیم به خودت گفتم امانت پیشم می مونه تا پسش بگیری اما تو جور دیگه ای ازم خواستی بگیریش اون صداقتت بود که حالا تقدیم وجودت می کنم اما در عوض گرفتن صداقت خودم .امیدوارم لیاقت نگهداری این وجود پاک و معصوم رو داشته باشی .منم سر نماز از خدامون می خوام که جز محبتش چیزی نثارت نکنه .تو هم قول بده پاکی وجودت رو فدای هیچ چیزی نکنی .اگه عشق هنوزم تو این دنیا باشه تو رو به عرش خدات می رسونه . پس قدر لحظه لحظه های زندگیت رو بدون. جوری زندگی کن که همیشه سرت جلوی اون بالاسریت بالا باشه. قسمی رو که دادمت یادت نره ،من فقط پاکی خودم رو که تو با حرفات می خوای بگیریش رو ازت می خوام .پاکی من رو فدای دنیایی که توش هستیم نکن .بذار فکر کنم صداقت تو جلوی پاکی و صداقت من ارزش داشت. نذار دنیای کوچیکم خراب بشه .نذار خوشحالی این لحظه های پاک از ذهنم پاک بشه . برام این دنیا از هر چیزی با ارزش تره. به همون خدا قسمت می دم اگه کمی برات ارزش داره حرمت این دل رو نشکن .می خوام پاکیم رو باور دلت کنی و با چشم دلت ببینی نه با غرورت. می رم تا شاید روزی حرمت دل پاکم رو بازم پس بدی.
خیلی وقتا برام چیزایی پیش اومد که حرف زدن در موردش برام خیلی سخت بود ...حتی حرف زدنش...
چون می دونستم گوشی نیست که این صدا ازش رد بشه به دلش برسه اونا فقط به عقلشون می رسید که دیگه اثری اون موقع ازش نبود
نمی دونم شاید تو بفهمی...
دلم می خواست بگم اما نتونستم
چقدر سخته به دست آوردن چیزایی که نه مال تو هست و نه می تونه باشه
من تو زندگی برای داشتن خیلی چیزا ، برای به دست آوردنشون مجبور شدم از خیلی چیزای دیگم بگذرم از خودم ،از آبروم ،از چیزایی که زحمت کشیدم تا به دستشون آوردم
ولی مجبور بودم به خاطر اینکه محکوم به نداشتنشون بودم اونا رو دو دستی به بقیه تقدیم کنم به همین راحتی
آخه مگه من چه گناهی کرده بودم که همیشه محکوم بودم نباشم و نداشته باشم
مگه من چی خواسته بودم؟
یعنی بودن براشون این قدر سخت بود
تو زندگیم هیچ وقت التماس نکردم برای چیزایی که ارزش ندارن اما همیشه نمی دونی چی ارزش داره و چی نداره همیشه نمی دونی باید چی داشته باشی که ارزشش رو داشته باشه و براش حتی خودتو گرو بذاری
باور کن سخته فهمیدنش خیلی.....
بارها شده که فکر می کردم آره چیزایی رو پیدا کردم که ارزش دارن اما دیدم بازم من بابتش خیلی چیزا رو از دست دادم اما در عوضش حتی کوچک ترین چیزایی هم که دلم رو خوش کنم بهشون هم به دست نیاوردم
خواستم خیلی وقتا چیزایی رو که خودم داشتم حداقل به دیگران بدم تا شاید کسی رو پیدا کنم که اونو بخواد ولی مثل من مجبور نباشه واسه داشتنش از خیلی چیزاش بگذره اما انگاری بازم من باختم
گاهی وقتا نمی خوایم قبول کنیم که خودمون مقصریم بابت وجود داشتن همه چیز .ماییم که تصمیم می گیریم باشه یا نباشه ماییم که اگه باشیم بقیه چیزام با بودنمون هستن
اگه من نباشم محبت منم نیست اگه من و ما نباشم اصلا بودن این دنیا به چه درد می خوره؟
خوب اگه قرار بود وقتی می باختیم بگیم پس برای چی هستیم اون وقت این دنیا رو باید تعطیل می کردیم
همیشه از تجربه کردن می ترسیدم اصلا دوست نداشتم زندگیم یه جور دیگه باشه می خواستم همین که داره ادامه پیدا می کنه باشه مثلا می گفتم من چرا باید وقتی به کسی احتیاجی نیست بخوام براش باشم؟برای همین اصلا سعی می کردم برای کسی نباشم تا نخوام باشم
ولی حالا خواستم باشم خواستم چیزایی رو که دارم و از دستم می یاد با بقیه تقسیم کنم اما انگاری وجودم براشون سنگین بود تحمل حرفام رو نداشتن انگاری بخوان یه چیزی رو بلند کنن که کمرش زیر بودنشون خم می شد داغون می شدن برای همین ترجیح می دادن نباشن
با خودشون می گفتن آخه چرا ما؟ انگاری اونام از بودنم می ترسیدن مثل خودم من از بودنم می ترسیدم اما خواستم باشم ولی برای این دنیا سنگینم جایی توش ندارم آخه این جا دل خیلی سنگینه اصلا جایی نداره اگه بخوای با دل حرف بزنی می بینی زودتر از اون که فکر کنی هیچ کس دور و برت نیست تنهات می ذارن چون برای بودن به دلی احتیاج هست که اونم حاضر باشه از خودش بگذره اما کی؟این سوال هر روز برام پیش می یاد شاید باور نکنی اما من خیلی امتحان کردم رفتم جلو ببینم تا کجا می شه رفت تا کجا کم نمی یارن اما همیشه اونا کم آوردن همه........
می خواستم بفهمم این فقط خودمم که پیش خودم کم می یارم یا بقیه هم کم می یارن اما .....
اما دیدم کم آوردن
بارها گفتم بیا این جوری نباش سعی کن مثل خودشون باشی با دید خودشون نگاه کن اما برام سخته من میونشون جایی ندارم
برای همین ترجیح دادم دور بشینم و فقط ببینم گفتم شاید کسایی هم باشن مثل من اما توی این همه آدم هیچ کس نبود که درکش اندازه دلش باشه همه درکشون اندازه عقلشون بود اما من می خوام اندازه دلم باشم اندازه حرفام اندازه وجودم برای همین می شینم گوشه ای شاید این بار کسی هم مثل من باشه که بگرده شاید فقط از نفسام بفهمه که به بودنش محتاجم دیگه از دلم حرف نمی زنم فقط از عقلم می گم از چیزی که بقیه می خوان باشم و مجبورم که باشم...
وقتای نا ارومیم می نویسم از خودم از فکرام از چیزایی که تو خیالم جون می گیره از هر چی که ناراحتم می کنه یا خوشحال اخه راستش من زیاد از احساسم حرف نمی زنم
تا حالا کسی ندیده بگم اره فلانی رو چقدر دوست دارم یا واسش بی قرار می شم یا وقتی هست احساس آرامش دارم و وقتی نیست با فکر و یادش هستم
بعضی وقتا که همه می گفتن عاشق شدیم اعصابم خرد می شد وقتی می گفتن بی تابیم باهاش جون می گیریم بدونش می میریم دلم می خواست داد بزنم بگم اخه مگه کیه که می گی به خاطرش هستم مگه چیه که باهاش لحظه هات پر می شه می گفتم مسخره هست مزخرفه چون خودم طعم دوست داشتن رو نچشیدم نگرانی برام معنی نداشت نمی خواستم کسی رو دوست داشته باشم حتی بودو نبودش هم مهم نبود
از اینکه کسی نزدیکم بود وحشت داشتم حتی برای لحظه ای تو وجودم باشه می ترسیدم
شاید مقصر خودم بودم شاید چون تا حالا به خودم فکر نکرده بودم اصلا وقت نداشتم فکر کنم یا شایدم خودم رو گول می زدم چون می ترسیدم ترکم کنه
فکر نمی کردم روزی معنی احتیاج رو درک کنم معنی وجود داشتن با تمام معناش نه فقط باشی راه بری حرف بزنی اینکه واقعا وجود داشته باشی کسی با وجودت جون بگیره با صدات اروم بگیره با حرفات معنی بودن رو بفهمه وقتی دور و برم رو نگاه کردم دیدم هیچی نیست خالیه یه ادم تنها که چیزی برای خودش نداره اصلا حرفی واسه گفتن نداره هیچی ...
خواستم حرف بزنم خواستم باشم اما نمی دونستم اول باید دنیاتو بشناسی خوب دورو برتو نگاه کنی... اگه مثل آب توی رودخونه ای باشی که از کنار یه باغ سرسبز می گذره یه اب زلال که هر کسی می تونه خودشو توش ببینه خستگیشو در کنه می تونه لحظه ای زیر سایش اروم بشه دور از تموم غصه ها به ماهیهای آروم رودخونه نگاه کنه که با هم بازی می کنن و دنیایی رو غیر از دنیای کوچیک خودشون ندیدن
ارزو می کنن کاش جایی بودن که مثل دریا بود ازاد بودن ...اما همین که این آب زلال به دریا برسه اون وقت می فهمه که حاظره واسه بودن توی همون رودخونه تموم اون ازادی رو بدن تموم چیزایی که آرزوشو دارن ولی در عوض یکی باشه که به بازی ماهیها نگاه کنه اما هیچ وقت قصد شکارشون رو نداشته باشه
اگه مثل اون رودخونه و ماهیها باشی جایی میون ماهیهای دریا نداری مگه اینکه ماهی از دریا از تموم آزادیهاش بگذره و بیاد توی رودخونه ای که تو می خوای باشی
همیشه رودخونه ها رو دوست داشتم عاشق این بودم که بشینم کنار یه رودخونه با یه اب زلال که ماهیها آروم اروم می یان و میرن و اگه یه سنگ تو اب بندازی میرن لای سنگا قایم می شن اروم سرک می کشن و میان بیرون همیشه خونه ی خودمو تو همچین جایی تصور می کردم جایی که سکوت باشه فقط سکوت ... با اینکه همیشه از همه بیشتر شلوغ بودم بیشتر شیطنت می کردم اما عاشق سکوت بودم عاشق تنهاییهام... اما دوست داشتم توی این تنهایی کسی شریکم بود یکی که مثل خودم با وجود تموم شیطونی هاش عاشق سکوت باشه عاشق خونه ام باشه عاشق حرفام باشه عاشق دل تنگی هام حتی عاشق غر زدن هام عاشق اخمام عاشق قهرام عاشق گریه هام
با تمام وجود خودم رو بخواد من هیچی ندارم که روزی تقدیم اون کنم خودمم و یه دنیا حرف یه دنیا محبتم یه دنیا عشقم یه دنیا شیطونی هام بازیگوشی هام یکی که بخاطر حرف زدن از غصه هام منو سرزنش نکنه طاقت بیاره و خسته نشه و بازم تنهام نذاره قول می دم باشم تا روزی که خونمون رو بسازیم توی دنیای خودمون دنیای من واون.فقط وفقط من واون...